1-فداييان اسلام و…

فداييان اسلام و سودای حکومت اسلامی
بخش يکم

«…… در پنجاهمين سالگرد اعدام نواب صفوی، و در آستانه شستمين سالگرد نخستين قربانی انديشه و رفتار او، پرسيدنی است که چگونه گروه کوچکی که کار خود را از کشتن يک نويسنده آغاز کرد، اينک به کانون گفتمان سياسی و فکری جمهوری اسلامی راه يافته است؟…..»

«……….راستی اين است که کوشش در ايجاد يک جنبش مذهبی برای دگرگونی ساختارهای شهروندی درايران در سال های پس از اعدام نواب همچنان ادامه يافت. شگفت اينکه، چه آنان که بر ساختارهای فرمانروايی چيرگی داشتند و چه نيروهای مخالف ايشان، هر يک به گونه اي، درکارزار سُست گردانيدن ارزش ها و ساختارهای سکولار جامعه، توانا ساختن ساختارهای دينی و به ميدان کشيدن روحانيون به سياست، شرکت کردند و خواسته يا ناخواسته به بارور شدن جنبش سياسي/ مذهبی و پيشبرد آرمانشهر حکومت اسلامي، ياری رساندند.»

«……اين نوشته کوششی است برای راست گرداندن تاريخ و بازرسی دوباره از رفتاری که در پی آمد خويش، به شکست ساختار سنتی روحانيت شيعه ايران و مدارای مذهبی پذيرفته شده و ساختارهای شهروندانه مذهبی در برابر هجوم بنيادگرايی شيعی انجاميد و حکومت دينی را بر يکی از سکولارترين کشورهای اسلامی جهان چيره ساخت و کشوری را با پيشينه ای چندهزارساله و سنت ديرپای شهروندی گری و ديوانسالاري، به طاس لغزان ولايت مطلقه فقيه فروبرد. اينک که در پی آمد بيست وهفت سال آزمون حکومت اسلامي، چالش برای بنای يک جامعه سکولار و پيشرو درکانون گفتمان سياسی ايران قرار گرفته است و طيفی گسترده از کوشندگان سياسی و انديشمندان در اين گفتمان تاريخی شرکت دارند، بازرسی و باز بينی آن روال و رفتارهايی که ما را به امروز رسانده، برای پيشگيری از تکرار آن ها، بجاست…..»

محمد امينی

یکشنبه ٢٣ بهمن ١٣٨۴ – ١٢ فوريه ٢٠٠۶

در پنجاهمين سالگرد اعدام نواب صفوي، و در آستانه شستمين سالگرد نخستين قربانی انديشه و رفتاراو، پرسيدنی است که چگونه گروه کوچکی که کار خودرا از کشتن يک نويسنده آغاز کرد، اينک به کانون گفتمان سياسی و فکری جمهوری اسلامی راه يافته است؟ آيا به راستی حکومت اسلامی که فداييان اسلام از آن سخن می گفتند همان است که با نام جمهوری اسلامی درايران بنا شد ويا اينکه اين گفته آيت الله مصباح يزدی که خود از پيروان فداييان اسلام بوده درست است که دولت احمدی نژاد، نخستين حکومت اسلامی در جمهوری اسلامی است؟ اگراز دروغ پردازی هايی که اينک در باره جايگاه تاريخی و نقش نواب صفوی و فداييان اسلام در سياست و رويدادهای سياسی سال های ۳۲- ۱۳۲۴ نـُقـل و نبات سايت ها و جرايد ايران شده، بگذريم، باز اين پرسش پيش می آيد که ميراث فکری و سياسی راستين اين گروه چه بوده است؟

هرآينه، برخاستن جنبش مذهبی دهه چهل و سرانجام فروپاشی ساختارهای ارزشی و شهروند ايران در برابر طغيان جنبش مذهبی و بنای جمهوری اسلامی و ماندگاری بيست و پنج ساله آن نبود، گفتگو بر سر ميراث فکری و سياسی نواب صفوی و فداييان اسلام، می توانست صرفاً يک گفتگوی پژوهشی و آکادميک باشد. اما به کنار از تئوری های توطئه، جای گفتگو نيست که جنبش مذهبی سياسی و کوشش برای کشاندن روحانيون به حوزه سياست و ستيز با ارزش های شهروندانه ای که دستاورد جنبش مدرنيته و انقلاب مشروطه ايران بود، از همان فردای ورود متفقين به ايران، فرود پادشاهی رضاشاه و بازشدن فضای سياسی جامعه آغاز گشت و نخستين تير خويش را در جنگ با ارزش های شهروندانه و مدارارگرايانه در اسفند ۱۳۲۴ بر پيکر شادروان سيد احمد کسروی خالی کرد.

نواب صفوي، شناخته شده ترين چهره آغازگر جنبش بنيادگری مذهبی پس از انقلاب مشروطه است. او نه انديشه تازه ای را پيش نهاد، نه از پيشينه و آموزش مذهبی استواری برخوردار بود و نه دانش رويارويی نظری با مخالفان خويش را داشت. سلاح او و هم انديشانش، ارعاب، اخاذي، برانگيختن بازاريان و طلاب، تهديد و ترور بود. جدا ازاين که چه سودايی در سرداشت، گروه های هوادار و پيرامون او، ابزار پيشرفت آرمان و راهکارهای ديگران شدند. جز کشتن کسروی که آشکارا برباورهای بنيادگرايانه دينی استوار بود، ترورهای پس از آن، برنامه و سودای سياسی ديگران را دنبال می کرد. از يگانگی جهانی مسلمانان سخن می گفت و در همان حال، طلاب پيرامونش را به برهم زدن کلاس درس فقيهی فرستاد که مرجع تقليد شيعيان جهان و هوادار گفتگو ميان همه مذاهب اسلامی بود. به رهبران مصر و اردن و عراق پيام می فرستاد که مبارزه با استعمار بريتانيا کليد نجات مسلمانان است. اما پسربچه چهارده ساله ای را در اوج ستيز ميان ايران و بريتانيا چند هفته پيش از تشکيل دادگاه لاهه به کشتن وزير خارجه دولت مصدق گماشت.

اگرچه فداييان اسلام و رهبرايشان، عملا ابزار پيشرفت سودای سياسی گروه هايی بسی نيرومند تراز خود شدند و اگرچه تاثير ايشان در رويدادهای دوره ای که از ترور کسروی آغاز شد و به اعدام نواب صفوی انجاميد، محدود بود؛ اما پی آمد ماندگار کارهای ايشان بسی بيشتر ازآن بود. بنيان انديشه ايشان هم اين بود که احکام شريعت بايد درهمه حوزه های زندگی فردی و اجتماعی اجراشود. ستيزی با پادشاهی نيز نمی داشتند. حکومت اسلامی از ديدگاه ايشان انتخابی نبود. حکومتی بود بربنای شريعت، باشاه يا بدون شاه. درراستای پيشبرد اين انديشه، مجتهدين و فقها را به بازگشت به حوزه سياست برانگيختند و از اين هم فراتر رفته، آشکارا دربرابر بزرگترين مجتهد شيعه و ديگر روحانيونی قرار گرفتند که تمايلی به شرکت در سياست نداشتند و کارهای تندروانه نواب صفوی و يارانش را نادرست و زيانبار برای دين و دولت می دانستند. ستيز ايشان نيز در آغاز نه با ساختارهای دولتی و خودکامگي، که با انديشه ها نوآورانه و منتـقد به جذميت مذهبی و ارزش های فرهنگی و ساختارهای مدنی غير مذهبی و سکولاری بود که در پی آمد جنبش مدرنيته و انقلاب مشروطه درايران بناشده بود.

داوری من اين است که هر آينه رفتارنيروهای شرکت کننده در چالش سياسی سال های پس از دوران پرافت و خيز و زودگذر دهه بيست، در روالی ديگر پيش می رفت، اينک از فداييان اسلام و کارها و انديشه ايشان جز خاطره ای دردناک باقی نمانده بود. نواب صفوی در اوج شهرت خويش، از هيچ پايگاهی درميان مردم برخوردار نبود. از اين هم فراتی رويم، در ميان نيروهای مذهبی هم پايگاهی نداشت. در بهمن ۱۳۲٧، پس از کشتن هژير، در انتخابات هيئت مديره «مجمع مسلمانان مجاهد» که با همکاری شمس قنات آبادی بناکرده بود، از يک هزار و ششسد تن شرکت کنندگان، نواب صفوی تنها هشتاد رأی آورد و شمس قنات آبادی به اتفاق آراء به رياست گروه برگزيده شد. و اين نشانه دامنه نفوذ او در ميان مسلمانان بنيادگرا بود! گروه او که شمارشان هرگز از هفتاد تن فزونی نيافت، ابزارخونريز پيشبرد سوداهای ديگران گرديد و در پايان نيز پس از مصرف، به کنار افکنده شد. با اين حال جامعه شهروند و نيروهای سکولار ايران به جای رودر رويی با انديشه و رفتار ايشان، به هر دليل به آنان باج سياسی دادند و به ماندگاری چنين رفتاری ياری رساندند.

راستی اين است که کوشش در ايجاد يک جنبش مذهبی برای دگرگونی ساختارهای شهروندی درايران در سال های پس از اعدام نواب همچنان ادامه يافت. شگفت اينکه، چه آنان که بر ساختارهای فرمانروايی چيرگی داشتند و چه نيروهای مخالف ايشان، هر يک به گونه اي، درکارزار سُست گردانيدن ارزش ها و ساختارهای سکولار جامعه، توانا ساختن ساختارهای دينی و به ميدان کشيدن روحانيون به سياست، شرکت کردند و خواسته يا ناخواسته به بارور شدن جنبش سياسي/ مذهبی و پيشبرد آرمانشهر حکومت اسلامي، ياری رساندند.

تاريخ سال های فراز فداييان اسلام و چالش های پس ازآن در سازمان دهی يک جنش دينی برای چيرگی بر ساختارهای فرمانروايي، اينک به يمن تاريخ سازان جمهوری اسلامی و بی اعتنايی بسياری از مخالفان سکولار ايشان به بررسی روندها و شناخت از فرايندی که به بنای جمهوری اسلامی انجاميد، دوغ و دوشاب را در هم آميخته است. اين نوشته کوششی است برای راست گرداندن تاريخ و بازرسی دوباره از رفتاری که در پی آمد خويش، به شکست ساختار سنتی روحانيت شيعه ايران و مدارای مذهبی پذيرفته شده و ساختارهای شهروندانه مذهبی در برابر هجوم بنيادگرايی شيعی انجاميد و حکومت دينی را بر يکی از سکولارترين کشورهای اسلامی جهان چيره ساخت و کشوری را با پيشينه ای چندهزارساله و سنت ديرپای شهروندی گری و ديوانسالاري، به طاس لغزان ولايت مطلقه فقيه فروبرد. اينک که در پی آمد بيست وهفت سال آزمون حکومت اسلامي، چالش برای بنای يک جامعه سکولار و پيشرو درکانون گفتمان سياسی ايران قرار گرفته است و طيفی گسترده از کوشندگان سياسی و انديشمندان در اين گفتمان تاريخی شرکت دارند، بازرسی و باز بينی آن روال و رفتارهايی که ما را به امروز رسانده، برای پيشگيری از تکرار آن ها، بجاست. که روا نيست، تاريخ را دروغ پردازان بنويسند.

اين نوشتار درپنج بخش می باشد: دربخش های يکم و دوم به بررسی تاريخی فداييان اسلام، زمينه های پاگيری آن چنان انديشه ها و روال کار ايشان از آغاز تا اعدام نواب صفوی خواهم پرداخت. بخش های يکی و دوم، به راستی دو پاره از يک نوشتار است. در بخش سوم، انديشه حکومت اسلامی را در راستای مناسبات ميان دين و دولت و ديدگاه های گوناگون در اين باره، بررسی خواهم کرد. بخش چهارم بررسی گروه ها و روندهايی است که پس از نواب صفوی به راه او رفته و يا سودای پيوند دادن باورهای دينی را با راهکارهای سياسی را دنبال کرده اند. در بخش پاياني، به هم پيوستن اين چالش هارا در فراهم ساختن انقلاب اسلامی بازبين خواهم کرد.

تاريخ سازی به انگيزه سياسي

اگرتاريخ سازی های هواداران و توجيه گران نواب صفوی و فداييان اسلام را در اين سال ها باور کنيم، بايد بپذيريم که فداييان اسلام در سال های پرجـُنب و جوش دهه بيست و تا ميانه دهه سي، بزرگترين نيروی سياسی ايران بودند و به گفته آيت الله سيد محمد علی ميردامادي، «ملی شدن صنعت نفت ايران حاصل تلاش های فداييان اسلام و شهيد نواب صفوی بود ولی به علت اينکه بعدها قدرت به دست جبهه ملی و مصدق افتاد، اين تاريخ را به نفع خود تحريف کردند.»۱ بايد باور کنيم که شخص نواب صفوی چنان قدرتی داشت که به محمود جم وزير دربار (يا به روايت تاريخ سازان ديگر، يوسف شکرايي) درحضور شاه پرخاش کرد که «خفه شو»، شاه را نصيحت کرد که به اسلام بازگرد، و يا به گفته مقام ولايت فقيه «رفته بود اردن گوش ملک حسين را گرفته و به او گفته بود که پسرعمو اين انگليسی ها خيلی خطرناک اند!»۲ و اين سخن چنان بيمی در پادشاه اردن افکند که او «پس از پايان ديدار، ماشينش را که ساخت کشور انگلستان بود سوار نشد!»۳ بايد اين داوری داهيانه آقای محمد مهدی عبدخدايی را باور کنيم که سوکارنو، فکر تشکيل اتحاديه کشورهای غير متعهد را از نواب صفوی ياد گرفت و«حتی جنبش فتح به رهبری ياسرعرفات با الهام از تفکرات نواب و پس از ديدار عرفات با اين شهيد بزرگوار پايه ريزی شد.»۴ يا در گفتگو با جمال عبدالناصر به او گوشزد کرد که با اخوان المسلمين مدارا و همکاری کند و گفت که «کاری نکنيد که موجب پشيمانی دردناکی برای شما شود!»٥ اين گوشزد به ناصر هم شايد اشاره ای به اين باشد که مردم مصر می خواستند، نواب را به جای ناصر نشانند! همسر ايشان می نويسد که در سفرش به مصر، ميهمان وزير اوقاف مصربود و «تمام اعضای خانواده وزير اوقاف شيعه شده بودند؛البته در مدتی که در مصر بودند، افراد زيادی تحت تأثير ايشان شيعه شده بودند وبه آقای نواب پيشنهاد کرده بودند که آن جا بماند و رهبری آنان را بر عهده بگيرد که آقای نواب گفته بود کشور خودم به من نياز بيشتری دارد.» ٦

اين تاريخ سازی های دروغين، اينک در زندگی نويسی های دروغين تر مريدان و ياران نواب صفوی و نيز کسانی که اينک بزور می خواهند به خودرا به آن افتخارات دروغين بچسبانند، سخت رواج يافته است. گاه و بيگاه نيز مورد پذيرش پاره ای از پژوهشگران سکولار نيز قرار می گيرد. يکی از برجسته ترين نمونه های اين گونه جعل تاريخ و سند، مجموعه کلانی است که چند سالی پيش از سوی مرکز اسناد انقلاب اسلامی زير نظر غلامرضا خواجه سروی و «گروه پژوهشگران تاريخ» فراهم شد. تنها به يک نمونه از سدها سند ساختگی اين مرکز اشاره می کنم و آن نامه ای است که گويا رئيس مجلس در بيست و يکم تيرماه ۱۳۲۲ به ساعد مراغه ای نخست وزير نوشته و از ايشان خواسته که از انتشار «مجلات ضاله پيمان و پرچم» جلوگيری کند. بگذريم که در هنگام نوشتن اين نامه ساختگي، ماهنامه پيمان منتشر نمی شده است! اما شاهکار«سند» اين است که با جمله «جناب آقای رئيس جمهور» آغاز می شود! در آن تاريخ، سهيلي، نخست وزير بود و نه ساعد مراغه اي. جعل کنندگان اسناد چنان در کار خود شتاب دارند که فراموش کرده اند که حاج محتشم السلطنه اسفندياري، رئيس مجلس سيزدهم، نيک می دانسته ايران دولتی پادشاهی است و رئيس جمهور ندارد! نامه ای براين روال را هم او ننوشته، سيد محمدصادق طباطبايي، فرزند يکی از دوسيد معروف انقلاب مشروطه که رئيس مجلس چهاردهم بوده، يک سال پس از آن، به ساعد مراغه ای که نخست وزير بوده و نه رئيس جمهور، نوشته است! البته خِسن و خسين هم هردو دختران مغاويه بودند!

يک نمونه ديگراين تاريخ سازی ادعای نويسنده کتاب «مجتبی نواب صفوي: انديشه ها، مبارزات و شهادت او» است که می نويسد، نواب صفوی پس از پايان دبيرستان، راهی نجف شد و «سه سال و اندی در نجف ماند و از دريای مواج معارف آسمانی مکتب اجدادش درس های بسياری را آموخت.» می دانيم که نواب صفوی در سال ۱۳۰۳ در خانی آباد تهران زاده شده و نامش مجتبي، فرزند سيد جواد ميرلوحی بوده است. به روايت دستکم هفت منبع، او در۱۷ آذرماه ۱۳۲۱ که هنوز شاگرد مدرسه صنعتی آلمانی ها بوده، دريک تظاهرات خيابانی شرکت کرده است و يا به روايت ديگری «اين تظاهرات را راه می اندازد». و باز برپايه مجموعه اسناد قابل تأييد می دانيم که در خردادماه ۱۳۲۲ پس از پايان دبيرستان، به کارمندی شرکت نفت درآمده و در آغاز سال ۱۳۲۳ پس از کناره گيری و يا اخراج از شرکت نفت از آبادان به نجف رفته و درپايان سال ۱۳۲۳ پس از شش تا هشت ماه زندگی در نجف به آبادان باز گشته و ازآن جا به تهران رفته است. در اين نيز جای گفتگو نيست که پس از چند بار درگيری زبانی با کسروي، درارديبهشت ماه ۱۳۲۴ با سلاح کمری به کسروی حمله کرده ولی در کشتن او ناکام مانده است. اين که شش تا هشت ماه ماندن او در نجف، به يکباره به سه سال و اندی تبديل شده که طی آن او «درس های بسياري» را آموخته، و يا در نجف «نواب دروس سطحی را ظرف مدت ۱٥ ماه خواند و اين امر از تيزهوشی و پشتکار او حکايت مي¬کرد»٧، از شمار اسراری است که تنها تاريخ سازان را توان پاسخ به آن خواهد بود!

از اين گونه تاريخ سازی ها، گاه در قالب نوشته ها و يادمانده های ياران و پيروان نواب صفوی ارائه می شود و گاه در قالب سند رسمي. مرکز اسناد انقلاب اسلامی می نويسد که نواب صفوی «پس از اتمام دروس ابتدايي، به آبادان سفر كرد. سيد مجتبی سپس برای ادامه تحصيل به نجف اشرف مهاجرت نمود و در آن‏جا از محضر مدرسين حوزه علميه نجف اشرف بهره‏مند گرديد. وی پس از چهار سال (شش ماه هم به آن سه سال و نيم افزوده شد!) اقامت در نجف به دستور آيت‏اللَّه سيدابوالحسن اصفهانی جهت مبارزه با كجروي‏های كسروی به ايران آمد.» نمونه ديگری از اين تاريخ نويسی های دروغين ، خاطرات يکی از مريدان نواب صفوی به نام آيت الله سيدحسن ابطحی در سايت ايشان است که زياده بر بيان شادمانی ايشان از اين که کسی با کارد شکم يک نويسنده را پاره کرده است، در سه خط، چهار دعوی بی پايه را عنوان می کند: «مرحوم آيت الله حاج سيد ابوالحسن اصفهاني، مرحوب نواب را وادرا می کند (!) که به ايران بيايد و کسروی را بکشد. ايشان هم کمر همت می بندد و به ايران می آيد و اورا با کاردی که در دست داشته در خيابان تعقيب ميکند و او که به کلانتری پناهنده ميشود درمقابل رئيس کلا نتری شکم اورا پاره می کند که طبعاً ايشانرا به زندان قصر می برند.»

هيچ پژوهشگر راستگوی تاريخ که با انديشه ها و رفتاراصفهانی و دوری جستن سرسختانه او از سياست آگاه باشد نمی تواند باور کند که بزرگترين مجتهد و مرجع مطلق شيعه، که حتی با روحانيون بلند پايه پيرامون خويش به آسانی ديدار نمی کرده، پس از بيست و اندی سال مدارا جويی و کناره گيری از درگيری در امور ايران و خاموشی در برابر همه کارهای دوران رضاشاه، از جمله کشف حجاب، اينک در آخرين سال زندگي، با يک طلبه جوان بيست ساله ای که به تازگی از ايران آمده، چنان انس والفتی يافته که بر خلاف همان اصول شرعی که برآن باور داشته، بی آن که فتوايی صادر کند، اورا «وادار می کند که به ايران بيايد» و با کارد شکم کسروی را پاره کند! بگذريم که حمله ناکام نواب صفوی به کسروی با سلاح کمری در خيابان حشمت الدوله بوده و کشته شدن کسروی نيز به دست ياران نواب در اسفندماه همانسال در دادگستری صورت گرفته است و نه در برابر چشمان رئيس کلانتری نامعلوم!

برای پذيرش اين گونه داستان ها، بايد بپذيريم که در آغاز دهه بيستم خورشيدي، ساختار روحانيت شيعه ايران از بنيان زير رو شده و همه سلسله مراتب و تشريفات پيچيده، از ميان ايشان رخت بر بسته است. تاجايی که طلبه ای جوان که کمتر از شش ماه درس سطوح خوانده، با بزرگترين مجتهد شيعه، نشست و برخاست دارد. سيد جمال الدين اسد آبادی با همه کبکبه و دبدبه اش، برای ملاقات با ميرزای شيرازي، دست به دامن ميرزای نائينی شد و گفت که «آمده ام از شما خواهش کنم از ايشان خواهش کنيد که من نيم ساعت ايشان را تنها ببينم!» و شيرازی تن به ديدار او نداد. اما سيد نوجوان تازه از راه رسيده، که چند ماهی بيش نيست که عمامه بر سر نهاده، به دريافت اجازه خصوصی برای کشتن کسروی از بزرگترين مرجع شيعه دست يافته است! از شگفتی های ديگر روزگار نيز اين است که در همان دوران اقامت هفت هشت ماهه اش در نجف، در حالی که برای گذران زندگی به ساختن و فروش عطر می پرداخته، در کلاس درس علامه اميني، آقا حسين قمی و شيخ محمد تهرانی هم حاضر شده و «از اين سه استاد گرانقدر علاوه بر علوم متداول حوزه، اصول فلسفه سياسی اسلام را آموخته و با فقه سياسی اسلام» نيز آشنا شده است! ۸

زندگی خانوادگی و آموزش های دينی نخستين نواب صفوی نيز يکی از موارد اين تاريخ سازی است. ازجمله گفته می شود که او در خانواده ای روحانی در تهران زاده شد. هرچند نام پدرش، سيد جواد مير لوحی است، اما مادرش به هنگام گرفتن شناسنامه برای مجتبي، گويا از بيم رضاشاه و درگيری سيد جواد با داور، وزير دادگستری و «سيلی سختی که به گوش او نهاده»، نام خانوادگی فرزندش را به «نواب صفوي» تغيير داده است! نخست اينکه در آن تاريخی که می گويند سيد جواد به گوش داور سيلی زده، داوردر دادگستری نبوده و وزير دارايی است۸. قانون سجل احوال هم در سال ۱۳۰۴ از تصويب مجلس گذشت و از همان زمان است که گزينش نام خانوادگی برای همگان اجباری شد. رضاشاه نيز نام خانوادگی پهلوی را در همان روزگار بر خود نهاد. پس باورناکردنی است که جواد ميرلوحی که از سال ۱۳۰٧ وکيل دادگستری بوده، برای فرزندش که در سال ۱۳۰۳ به دنيا آمده، شناسنامه نگرفته باشد. هم نيز باورناکردنی است که همسراو، در سال ۱۳۰٩ که سيد مجتبی مير لوحی به سن ورود به دبستان رسيده و ورود او به دبستان حکيم نظامی در خانی آباد نياز به شناسنامه داشته، برخلاف همه رسم و رسوم جامعه ايران، در حالی که پدر مجتبی حَی و حاضر به وکالت دادگستری اشتغال داشته، نام خانوادگی خويش را بر مجتبی نهاده است تا او را از گزند گزمه های دولت پاسداری کند. آن هم پاسداری از يک کودک شش ساله که پدرش وکيل دادگستری و دائی اش از قضات رتبه چهارهمان دادگستری است! پاسداری با دگرگون کردن نام خانوادگي، آن هم در روزگار شهربانی رضاشاه؟

از اين داستان سازی چون بگذريم، هنوزهم پس از هفتاد سال کسی نگفته که سيد مجتبی که مدرک فارغ التحصيلی خود را از مدرسه صنعتی آلمانی ها در سال ۱۳۲۲ با نام مجتبی ميرلوحی گرفته و با همين نام نيز به استخدام شرکت نفت درآمده، چگونه، چرا و با کدام انگيزه پس از چند ماه زندگی در نجف، هنگامی که به ايران بازگشته، خويشتن را نواب صفوی خوانده است؟

افسانه ديگر اين است که پدرش، به زور گزمه های رضاشاه و فرمان لباس يکسان، رخت روحانی را از تن کنده و به کار وکالت دادگستری پرداخته است. جای گفتگو نيست که اين کار، بسياری از معممين شاغل در سازمان های دولتی و يا آن هايی را که خواهان کاردراين سازمان ها بودند، مجبور کرد که رخت روحانی خويش را کنار نهند. اما اين نيز واقعيتی است که بيشتر درس خواندگان ايران در سال های پيش، تا پاگيری و گسترش مدارس نو و دانشگاه ها، نخست آموزش دينی ديده و رخت مذهبی به بر داشته اند. بخش بزرگی از نيروی نوپای روشنفکران و نخبگان شهری ايران، از دل روحانيت بيرون آمدند. تنها پس از انقلاب مشروطه و گسترش ساختارهای و سازمان های شهروندی درايران است که بسياری از اين درس خواندگان و نخبگان به سازمان های اداری و فرهنگی نو وارد شده و بيشترينشان، رخت پيشين را کنار نهادند. يکی از اين سازمان های شهروندی نو، عدليه بود که بعدها دادگستری نام گرفت. بيشتر وکلا، قضات و بازپرسان دوره های نخستين عدليه و دادگستری از ميان چنين درس خواندگانی برخاستند و تا پيش از ورود به دادگستري، عبا و عمامه در برداشتند. بسياری نيز پيش از ورود به دادگستری به مقام اجتهاد در علوم دينی رسيده بودند: سيد نصرالله تقوی اخوی (رئيس ديوانعالی کشور)، ميرزا رضا نائينی (مدعی العموم کل)، سيد محمد فاطمی قمی (معاون او)، ميرزاطاهر تنکابنی (مستشار ديوانعالی تميز)، سيدعلی حائری شاهباغ (رئيس شعبه سوم محکمه استيناف و بعدها دادستان کل کشور)، شيخ حسين يزدی و سيدمهدی لاهيجی (حاکم محضر شرع) و شيخ محمد عبده بروجردي.

کنار نهادن رخت روحانی در دادگستری نيز پيوندی سُست با کوشش برای يکسان کردن لباس داشت. قانون لباس کوششی بود در بريدن از سنت های گذشته و روی آوری به کارها و ارزش های نو. در اين جا نيز به گفته مخبرالسلطنه هدايت، دولت گرايان چنين می انديشيدند که با دگرگون ساختن کلاه، زيرکلاه هم ديگرگون خواهد شد. موضوع تن کردن لباس ويژه قضايي، پس آن از سوی داور، در دادگستری در پيش گرفته شد. رسمی است که در دادگستری های بيشتر کشورها رواج دارد. قانون لباس متحدالشکل اين امکان را به روحانيون و مدرسان علوم دينی می داد که با دريافت پروانه، به رخت روحانی باقی بمانند. اما مراد از تن پوش ويژه قضايی اين بود که قضات دادگستري، به رسم رايج در غرب لباسی يگانه بر تن کنند. بيشتر مجتهدين و روحانيونی که در آن هنگام قاضی عدليه بودند نه تنها دادگستری را ترک نکردند، بلکه رخت روحانی را کنار نهادند و تن پوش تازه را پذيرا شدند. هيچ يک از اينان نيز پس از پايان دوره رضاشاهی به رخت روحانی پيشين باز نگشتند. تنی چند نيز مانند سيد حبيب الله شبير که مجتهد درس خوانده نجف و يکی ازنمايندگان روحانيون در مجلس اول بود، با حفظ عبا و عمامه، رئيس دادگستری آذربايجان شد و بعد ها به رياست استيناف رسيد و يا قضات محاکم شرع برتن پوش روحانی خويش باقی ماندند. بسياری از روحانيون سرشناس تهران و شهرستان ها نيز پس از تصويب قانون ثبت اسناد و املاک، با همان جامه ديني، اجازه گشايش دفتراسناد رسمی يافتند. در تهران، دستکم چهل روحانی دفتر اسناد رسمی داشتند.

مجتبی ميرلوحی سه يا چهارساله بود که پدرش با کنار نهادن عبا وعمامه، داوطلبانه به وکالت دادگستری پرداخت. در ده/ يازده سالگي، پدرش را از دست داد و نزد دائيش، محمود نواب صفوی که از قضات سکولار و غير مذهبی دادگستری بوده بزرگ شد. اين راهم دستکم هفت منبع که در باره نواب صفوی نوشته اند تأييد می کنند که «سيد محمود دارای گرايش های جديد و غيردينی بود، خواهرزاده خود را به آموزشگاه هايی سپرد كه علوم جديد را تعليم می دادند.»٩ هم اواست که مجتبی را پس از پايان دبستان به مدرسه صنعتی آلمانی ها فرستاد. پس اين که «مجتبی ميرلوحی در خانواده ای روحانی بزرگ شد» و «درهمان سن و سال نوجوانی که داشت تصميم مردانه خودرا با مشورت مادر و دائی خويش برای شروع دروس دينی گرفت»، يک دروغ تاريخی است. درست ترآن است که دختراو، فاطمه نواب صفوی در خاطراتش گفته که سيد هنگام تحصيل در مدرسه صنعتی آلمانی ها، پای منبر روحانی محل در مسجد خانی آباد هم حضور می يافت تا از علوم حوزوی و دينی هم بهره مند شود. اين نيز پرسيدنی است که با اين همه شوروشوق مذهبي، چرا سيد مجتبی پس از پايان دبيرستان در سال ۱۳۲۲، اينک که دولت رضاشاه به پايان رسيد و حوزه های علميه قم و ديگر شهرها رنگ و رويی تازه يافتند و در جستجوی طلاب جوان بودند، به شوق فراگيری اسلام و شريعت به يکی از اين حوزه نرفت و به جای پرواز به سوی آرمان های نوجوانيش، به کارمندی شرکت نفت ايران و انگليس درآمد که برجسته ترين نشانه چيرگی انگلستان در زندگی اقتصادی و سياسی ايران بود؟

رفتار او پس از ترور کسروی و بازگشتنش به نجف نيز با همين گونه تاريخ سازی ها آميخته است. از جمله، به اعتبار پژوهشگران حوزه علميه قم، پس از ترور کسروی به دست فداييان اسلام در اسفند ۱۳۲۴ «رهبر فدائيان به مشهد الرضا ميرود و از راه شمال به آذربايجان، همدان و کرمانشاه راهی ميشود. در بين راه روحيه عشاير را مورد ارزيابی قرار ميدهد (!؟) و با علمای شهرستان ها تماس حاصل کرده، درخواست می کند تا برای آزادی فدائيان اسلام تلگرافهايی به دولت بفرستند و خود از آنجا به نجف اشرف ميرود.»۱۰ به اين هم اشاره نمی کنند که هنگام اين سفرش به مشهد، آيت الله ميرزا محمد کفايی که بزرگترين مجتهد مشهد درآن روزگار بود، تن به ديدار نواب صفوی نداده او در منزل شيخ غلامحسين تبريزی مانده است.

به اعتبار اين «پژوهشگران»، هنگامی که به نجف رسيد، به دليل درگذشت آيت الله اصفهاني، گروهی از روحانيون و «دولتمردان ايرانی برای عرض تسليت به مراجع نجف از طرف شاه راهی نجف ميشوند.» با اين حال، اين سيد جوان بيست و يکساله که حداکثر شش ماه درس طلبگی ديده بود، در مراسم بزرگداشت اصفهاني، بزرگترين مرجع تقليد شيعه، به رغم حضور دستکم يکسد مجتهد و مدرس بلند پايه شيعه که بسياری از ايشان داعيه مرجعيت و جانشينی اصفهانی را داشتند، به منبر رفت و سخنرانی کرد و به « پسر پهلوي» اندرزهايی داد که جز در خاطرات ياران او که در آن هنگام پانزده تا نوزده سال داشتند و در تهران و قم ساکن بودند۱۱، در هيچ کجای ديگريادی از آن نيست!

تاريخ نويسان با چيره دستي، تاريخ شويی هم می کنند. از جمله، به مناسبات تنگاتنگ ميان نواب صفوی و «آقاشمس» يا شمس قنات آبادی که به همراه نواب صفوي، «مجمع مسلمانان مجاهد» را در سال ۱۳۲٧ بنا کرد و خود او نخستين رئيس اين جمعيت بود. اشاره نمی کنند و نمی نويسند که اين گروه، تشکيلات علنی و سازمان يافته فداييان اسلام بود که پس از کشتن هژير به وجود آمد. پول طلاب هوادار فداييان اسلام را در قم، همين گروه از بازار تهران فراهم می کرد. به اعتبار همين پول ها بود که نواب صفوي، هزينه بخشی از طلاب قم را می پرداخت. در بخش آتی اين نوشتار خواهيم ديد که چگونه به ياری همين گروه، طلاب پيرامون نواب صفوی و شمس قنات آبادی با بروجردی و پيرامونيانش درگير شدند. اشاره ای هم نمی کنند که اين آقا شمس معمم را به دليل شهرت به فساد و چاقوکشي، شهربانی قم به درخواست روحانيون قم از آن شهر رانده بود. آشنايی او با نواب صفوی نيز نخست در نجف بود. به عاقبت کارهای او و از جمله کنار نهادن عبا و عمامه در بخش دوم خواهم پرداخت.

تاريخ سازان از اين هم فراتر رفته و می نويسند که آيت الله طالقانی که ساليانی ديرتر، از بنيان گذراران نهضت آزادی شد، با نواب صفوی آمد و رفت داشته و در واپسين بازگشت او از نجف، «ايشان را تشويق می کند» که به گفتگو و مناظره با کسروی بپردازد و برپايه اين اندرز «جناب وی به کسروی می رود… و چند روزی درمورد دين و مسائل اجتماعی با وی بحث می نمايد.» نخست اينکه آن طالقانی که با نواب صفوی پيش از کوشش نخستين او ملاقات کرده و از راه نزديکان سيد ضياء به فراهم ساختن اسلحه برای او پرداخته، پيشنماز مسجد ظهيرالاسلام تهران، محمد حسن طالقانی و آن ديگری سيد محمود طالقاني، فرزند سيد ابوالحسن طالقانی است! پول فراهم آوردن اسلحه برای کشتن نافرجام کسروی را هم همان شيخ محمد طالقانی و آخوند ديگری به نام سيد اسدالله مدنی فراهم کرده اند.

گذشته از اين، اگر نواب صفوی فتوای قتل کسروی را از مجتهدين نجف دريافت کرد، پس چرا به ملاقات و گفتگو با او نشست؟ اگر امر به ارتداد کسروی از سوی مجتهدی صادر شده باشد، چرا تا به امروز نسخه ای از اين فتوا انتشار نيافته است. فتوا، از ديدگاه شرعي، اعلام نظر رسمی و آشکاريک مجتهد است. چنين فتوای قتلی را يک طلبه نمی تواند با رفتن به دفتر پرچم، از نو بازرسی کند تا به گفته سيد محمد واحدی آگاهی يابد که آيا کسروی «واقعا به سخنان خود معتقد بوده و يا در اشتباه است»۱۲ و يا به گفته سيد حسين اکبری که از ياران او بوده، با اين که «نواب حكم قتل كسروی را از شيخ محمد حسين كمپانی و آقا شيخ محمد تهرانی دريافت كرده بود»، اما «چون در مورد مهدور‌الدم بودن كسروی دچار ترديد شده است از آيت‌الله محمد علی شاه آبادي، شيخ محمد حسن طالقاني، آيت‌الله كاشانی و آيت‌الله سيد محمد بهبهانی كسب تكليف نموده و همگی او را به كشتن كسروی تشويق كرده‌اند!»۱۳ پس بايد باور کنيم که طلبه ای بيست و يک ساله از نجف، يا به دستور اصفهانی و يا با فتوای دو تن (واگر همه منابع را بپذيريم، چهارتن) از بزرگترين مجتهدين شيعه به ايران آمد و تصميم گرفت که فتوای دو نفر کافی نيست! پس از سه مجتهد و يک پيش نماز نظرخواهی کرد و آن گاه به کشتن کسروی پرداخت!

که آشکار است که فتوای ارتداد را بعدها ساخته اند؛ ورنه، طلبه ای بيست و يکساله که گويا برای انجام اين فتوا فرستاده شد، به خود اجازه نمی داد که ديگرباراز صحت داوری آن مجتهدين آگاهی يابد! بگذريم که اينک پس از گذشت شست سال هنوز يک برگ کاغذ در باره فتوا يا فتواهايی که قرار است همه روحانيون و مجتهدان شيعه برآن ببالند، پيدا نشده است. يگانه ادعای مستند، بر پايه خاطره سازی های محمد مهدی عبد خدايی از ديدارش با علامه امينی تبريزی در پاچنار است. علامه امينی در سال ۱۳۴٥ از نجف به ايران بازگشت و چهار سال پس از آن درگذشت. عبد خدايی گويا باو گفتگو کرده و بيست و اندی سال پس از آن، اين گفتگو را برای ديگران نقل کرده و از جمله به يادش آمده که علامه امينی به او گفته که «ديگر چيزی نداشتم که به نواب بياموزم» و از فحوای کلام او نيز گمانش اين بوده که فتوای کشتن کسروی را علامه امينی صادر کرده است!۱۴

گذشته از کوشش پيروان انديشه و رفتار فداييان اسلام در بازسازی و شـُست و شوی تاريخ، بزرگترين گرفتاری اين تاريخ سازی ها و خاطره نويسی های افسانه ای پيرامون جايگاه نواب صفوي، وارونه سازی رفتار تاريخی روحانيون بزرگ شيعه در آن سال ها و در سال های پيش و پس ازآن است. يک انگيزه اين تاريخ سازی ها هم اين است که نشان دهند روحانيون هموراره درميدان سياست بوده اند. اما واقعيت جز اين بوده است. بررسی آن روزگار تا هنگام اعدام نواب صفوی نشان می دهد که ساختار سنتی روحانيت شيعه، نه تنها گرايش نيرومندی به پشتيبانی از کارهای فداييان اسلام نداشت، بلکه با بيشتر کارهای ايشان نيز مخالف بود. بيشتر روحانيون و مجتهدين آن روزگار، از چرخشی که در سياست دولت پهلوی پس از شهريور بيست پديدار شد و نيز رونق گرفتن کارهای ديني، خشنود بودند و جز گروهی اندک که سودای سياسی و مقام داشتند، بيشتر ايشان خواهان حفظ نظم موجود بودند.

زمينه های پيدايش فداييان اسلام

راستی اين است که تا پيش از کوشش در ترور نافرجام کسروي، کمتر کسی اين طلبه جوان بيست يا بيست و يک ساله را می شناخت. آشنايی با او نخست پس از درگيری اش با کسروی بود و سرانجام پس از ترور جانيانه کسروی از سوی ياران نواب صفوی در دادگستری در اسفند ۱۳۲۴. تا اين هنگام نيز مرجعيت مطلق شيعه در اختيار سيدابوالحسن اصفهانی بود که در نجف می زيست و جز يکبار، در دوران پادشاهی احمد شاه و نخست وزيری رضا خان، به ايران نيامده بود. تنها نشان آگاهی از فداييان اسلام نيز تلگرافی است که آيت الله قمی در واپسين کشتن کسروی و دستگيری کشندگان ايشان، به پادرميانی حاج سراج انصاري، به قوام السلطنه نوشت و سلامت و آزادی کشندگان را خواستار شد. جزاين، و سپس هم پيمانی نواب صفوی با کاشانی و پيرامونيانش از ميانه سال ۱۳۲٦، نشانی ازهمراهی گسترده قم و نجف با کوشش های نواب صفوی و فداييان اسلام نيست. پس پرسيدنی است که چگونه، اين گروه کوچک، با گونه ای تأمين، به ترور کسانی چون کسروي، هژير و رزم آرا برخاستند و ديگر شخصيت های سياسی را نيز مرعوب رفتار خويش کردند؟ برای يافتن پاسخ به اين پرسش، بايد به بررسی زمينه های تاريخی و روال رويدادهای آن دوران بپردازيم.

سنت جدايی ساختارهای دينی از ساختارهای فرمانروايی و ديوانسالاری که از ديرباز درايران می بود، پس از آغاز مدرنيته و جنبش اصلاحات و سرانجام انقلاب مشروطه رو به سوی سکولاريسم گشود. تا آن هنگام نيز گفتگوی بنيادينی از سوی فقهای مسلمان پبرامون حکومت برنخاسته بود. تا به گاه برخيزی جنب و جوش مشروطه و پيدايش شکاف ميان روحانيون، به اعتبار همه فقهای شيعه و سني، گفتگو پيرامون امامت يا خلافت (حکومت) و يا مناسبات فقها با فرمانروايان، گفتگويی درفروع بود، نه اصول و پيوندی با مبانی نظری و فقهی اسلام نيافته بود. من در بخش سوم اين نوشتار به اين خواهم پرداخت که چگونه، فرارسيدن انديشه دولت مدرن به کشورهای اسلامي، فقها را دربرابر گزينش های تازه قرارداد. نخستين گام را نيز فقيه سوري، عبدالرحمان کواکبی برداشت و فقهای ايران نيز از او متأثر شدند.

تا پيش ازانتشار کتاب «تنبيه الامة و تنزيه الملة در اساس و اصول مشروطيت» از سوی شيخ محمد حسين نائينی در گرماگرم انقلاب مشروطه، هيچ فقيه شيعي، داوری جامعی پيرامون محدود ساختن قدرت پادشاه و حقوق مردم در برابر شاهان عنوان نکرده بود. مرحوم نائينی در کتاب يادشده که با آگاهی آخوند خراسانی و عبدالله مازندرانی و به گونه ای در پاسخ به انديشه های محمد کاظم يزدی و شيخ فضل الله نوری و برای بهره برداری ديگر روحانيون و به زبان ايشان نوشته بود، از «سلطنت مقيده و محدوده و عادله و مشروطه و مسئوليه و دستوريه» پشتيبانی کرد که درآن «تمام افراداهل مملکت به اقتضای مشارکت و مساواتشان در قوا و حقوق برمؤاخذه و سؤال و اعتراض خود آزاد و طوق مُسخرّيت و مقهوريت در تحت ارادت شخصيه سلطان و ساير متصديان را در گردن نخواهند داشت.»

اين سخن نائينی آشکارا در برابرانديشه های سيد محمد کاظم يزدی در عتبات و شيخ فضل الله نوری در ايران بود. نوری به ناظم الاسلام کرمانی نويسنده کتاب تاريخ بيداری ايرانيان گفته بود که «ما اهالی ايران شاه لازم داريم،عين الدوله لازم داريم، چوب و فلک و ميرغضب لازم داريم .ملا و غير ملا ، سيد و غير سيد بايد در اطاعتِ حاکم و شاه باشد. برای يک نفر آخوند که چوب خورده است نمی توان مملکتی را بر هم انداخت .اين اقدام تو مثل آن مهملاتی است که تو در روزنامه می نويسي. مشروطه و جمهوری را در روزنامه اسم بردن و منشأ فساد شدن مشروع نيست.» خود او نيز پس از چندی به نظريه پرداز مکتب سامرا تبديل شد و نوشت که هيچ قانونی جز قرآن و فتاوی فقها مشروعيت ندارد و ريخت خون هر کس که از مشروطه سخن بگويد، مباح است. ازاين هم فراتر رفت و حکم به ارتداد نائينی و آخوند خراسانی داد.

انديشه نائينی در برابر اين استدلال مکتب سامرا که ولايت مطلقه فقها و حکومت اسلامی را دنبال می کرد و قانون را تابع فقها می دانست و سلطنت مطلقه را به سود فقها و اسلام می دانست و به حق مردم در قانون گذاری باور نداشت، اين بود که نظارت گروه منتخبی از مجتهدين برای جلوگيری از کژروی های احتمالی قوه قانون گذرای کافی است. روند انقلاب مشرطه و تشکيل مجلس شورای ملی و دولت مشروطه، شکست انديشه پيروان دولت مشروعه را قطعی کرد. درپی آمد انقلاب مشروطه و بناشدن ساختارهای نو درايران، حق مردم در قانون گذاری و گرداندن امور شهروندی خويش، تا آنجا که اين کارها «با شريعت حقه جعفری ضديت نداشته باشد» و انديشه جدايی محدود ميان ساختارهای فرمانروايی و سياسی از ساختار های دينی و فقاهتي، از سوی بزرگترين مجتهدين شيعه پذيرفته شد. يک سوی اين پذيرش، انديشه های کسانی چون نائينی بود. سوی ديگرآن نيروی قدرتمند دگرگونی های شهروندی و اقتصادی درايران و عراق بود.

از همان آغاز بنای دولت مدرن و پادشاهی رضاشاه، ساختار روحانيت شيعه در ايران و درعتبات، عملا به جداسازی دين و دولت تن در داد و جز مواردی پراکنده به رودر رويی با دولت و سياست های آن نپرداخت. اعلاميه معروف نائيني، اصفهانی و حائری در تأييد رضاشاه، منزوی ماندن مدرس در مخالفتش با تغيير پادشاهی از قاجار به پهلوی و حضور گسترده روحانيون در تاجگذاری رضاشاه نشانی از اين پذيرش بود. اين سياست را در قم، شيخ عبدالکريم حائری تا هنگام مرگش به سال ۱۳۱٥ قاطعانه دنبال کرد و حتی اعتراض و تحصن حاج آقا نورالله، روحانی معروف اصفهان را به نظام وظيفه اجباري، فرونشاند و حاضر به مداخله برای آزادی مدرس که در زندان رضاشاه بود نشد. پس از او حجت کوه کمري، صدرالدين صدر و سيد محمدتقی خوانساري، مشهور به «آيات ثلاث» که رياست دينی قم را در دست گرفتند و برهمان روال حائری رفتار کردند. در نجف، نائينی که او هم در سال ۱۳۱٥ درگذشت واصفهانی که پس از آن، مرجعيت مطلق يافت، تا هنگام در گذشتش به سال ۱۳۲٥ کمترين مداخله ای در امور سياسی ايران نکردند و به پيروی از او، حتی بانگی از آيت الله قمی که از ايران به نجف تبعيد شده بود بر نخاست.

يکی از مهمترين دستاوردهای جنبش مدرنيته و انقلاب مشروطه، ساختاری شدن تدريجی سکولاريسم و جدايی و دين و دولت بود. انقلاب مشروطه نه تها به سنت فرمانروايی متکی بر چيرگی اشراف ايل و عشاير پايان داد و زمينه سازمان دادن به دولت مدرن را بنا نهاد، جدايی دين و دولت را نيز تا حدودی نهادينه کرد و نقش علما را به بازرسان غير رسمی قانون و پرخاشگران به رفتار دولت محدود ساخت. مراجع شيعه، از اين پس صلاح خويش را در راهنمايی دولتمردان ديدند و نه مداخله در امور دولت و سياست. اما رضاشاه به اين نيز اکتفا نکرد و به ساختارهای سنتی ايران اعلام جنگ داد.

قانون سجل احوال، بنای اداره اوقاف، سازمان ثبت اسناد و املاک و دفاتر اسناد رسمي، هر يک به گونه ای از اختيارات سنتی روحانيون کاست. قانون نظام وظيفه اجباری برای تشکيل ارتش مدرن، آشکارا مصونيت طلاب علوم دينی را از ميان برداشت. اما پی آمد سوکولاريستی ماندگارهيچ يک از ساختارهای نوپای شهري، به اندازه تشکيل عدليه که سپس دادگستری نام گرفت نبود. دادگستري، قضاوت شرعی را که در درازای تاريخ پس از اسلام، بيشتر در دست فقها و روحانيون بود از ايشان گرفت و سيمايی مدنی به آن داد. داور از اين هم فراتر رفت، محاکم شرع را نيز که روحانيون برآن رياست داشتند، جزيی از دادگستری کرد. آخرين گام نيز بنای دانشگاه معقول و منقول و مؤسسه وعظ و خطابه بود. پرخاش روحانيون به فرمان «اتحاد لباس» نيز بيشتر از اين رو بود که دولت را بر اين که چه کسی شايسته در بر کردن لباس روحانی است، چيره کرد و زمينه ای را فراهم کرد که فرايند کنار نهادن عبا و عمامه که پيشتر از آن آغاز شده بود، شتابان شود و چهره ای قانونی يابد. مجتهدی که می خواست به کارهای دولتی وارد شود، بايد رخت نو در بر می کرد. چيرگی روزافزون فرايندهای مدنی که با چاشنی چماق حکومت همراه بود، به جايی رسيد که هنگامی که رضاشاه به کشف حجاب که به گونه ای برکنار نهادن «اتحاد لباس» در ميان زنان ايران بود، دست زد، با واکنشی محدود روبروشد. جز شورش مشهد و واکنش آيت الله قمي، از نجف و قم، بانگ برنخاست و پرخاشی نشد.

اما اين روند سکولاريسم و شهرونديگری نمی توانست تنها در سايه چماق دولت پای برجا ماند. شهرونديگری و نهادينه کردن سکولاريسم، نه يک لايحه قانونی بود و نه يک فرمان همايوني. چالش و فرايندی بود بسی گسترده تر ازکارهای مهم و مثبت دوران رضاشاه. پاگيری و ماندگاری سکولاريسم، به نهادهای روشنفکرانه، احزاب و سازمان های مردمی شهروند و به چالش آزادانه فکری ميان شهروندان نيازمند بود. پيشگامان انديشه های نو در ايران، کوشش خويش را با پراکندن تخم انديشه «تجدد» آغاز کردند. تجدد از ديدگاه ايشان يک جنبش اجتماعی بود که در نهايت می توانست به آرمانشهر ايران پيشرفته بيانجامد. چنين چالشي، با ساختارهای خودکامه هماهنگی نداشت. خودکامکي، بنای جامعه سکولار و پيشرفته را از يک چالش اجتماعي، به يک فرايند دولتگرايانه تنزل داد و دست و پای شهرونديگری را بست.

کاری را که انقلاب مشروطه در راستای بنای ساختارهای مدنی و جداساختن بيش از پيش اين ساختار ها از نهادهای دينی آغاز کرده بود، دولت رضاشاه دنبال کرد. گرفتاری در اين بود که دولتمردان و روشنفکران سياسی آن روزگار در نيافتند که ماندگاری بنای شهرونديگری به ساختارهای فکری شهرونديگرايانه نيازمند است و چنين کاری را با چماق و تازيانه نمی توان به سرانجام رساند. دموکراسی و سکولاريسم اگرچه دو مفهوم اجتماعی متفاوت اند، اما ماندگاری يکی به استواری ديگری بسته است. ماندگاری ارزش ها و ساختار های مدنی با آزادی چالش های فکری و سياسی و نهادهای مدنی پيوند دارد. گرفتاری بزرگ تاريخی جامعه روشنفکری ايران، از هر تيره و تبار سياسي، دراين بوده و هست که دولت گرايانه می انديشند و چاره گرفتاری هارا در رفتار دولت جستجو می کنند. پس برای رهايی از گرفتاری هايی که دولت ايجاد کرده، راهکاری دولتی می يابند!

دولت رضاشاه با همه کارهايی که در راستای پيشرفت و شهرونديگری در ايران کرد، درپی آمد آن کارها، دولت خودکامه را به پاسداری از ارزش های سکولار و شهرونديگرايانه نشاند و راه برآن چالش ها و راهکارهايی که پاسداری ماندگار از شهرونديگری در گروی توانايی آن ها است، بست. فرمانروا و دولت خودکامه، يگانه پاسدار قانونی شهرونديگری و سکولاريسم شدند و با فروپاشی آن دولت، ارزش های سکولار و شهروندي، بی سرپرست ماند و در آماج هجوم دشمنان تجدد قرار گرفت. اگر پاسداری از اين دگرگونی های بنيادين و پاگيری ارزش های مدنی و سکولار به دولت خودکامه منحصر نشده بود، در واپسين فرود رضاشاه و ورود نيروهای متفقين، چالش سکولاريسم و تجدد در ايران نه تنها آسيب نمی ديد، که بارور و توانا تر می شد. اما خواهيم ديد که پس از شهريور بيست، فرايند آرامی در هجوم به ارزش های شهروندی و سکولار آغاز شد.

با فروپاشی دولت رضاشاه و آغاز سيلاب جنب و جوش سياسي، مدارس و حوزه های مذهبی نيز رونقی تازه يافت و بسياری از مدارس مذهبی و موقوفاتی که در اختيار دولت قرار گرفته بود به روحانيون باز گردانده شد. روی آوری به مدارس مذهبی بالا گرفت و شمار طلاب علوم دينی دردهه پس از شهريور بيست به بيش افزايش يافت. همين جا بايد بيافزايم که برخلاف آنچه که اينک به نام تاريخ به ما داده می شود، اين اقبال به سوی کار و کوشش ديني، دستکم تا ميانه سال ۱۳۲٥، در برابر آنچه که در عرصه کلان جامعه می گذشت، خُرد و کوچک بود. شمار طلاب علوم دينی گواهی براين گفته است: در سال ۱۳۱۳ که سيزده سال از بنای حوزه علميه قم در دوران رضاشاه می گذشت، شمار طلاب اين حوزه هفتسد نفربود. در پايان سال ۱۳۲۱، يکسال و نيم پس از پايان دوره رضاشاه، شمار طلاب اين حوزه به نهسد نفر رسيد و در پايان سال ۱۳۲٥، در نخستين سال مرجعيت بروجردي، شمار طلاب حوزه هزار و دويست تن بود.

پس با بازشدن جامعه، گرايش به بازگرداندن روحانيون به سياست از سوی نيروهای مختلف و هريک به فراخورمنافع خويش آغاز گشت. اما بيشتر مجتهدين قم و نجف، همچنان به کناره جويی خويش از سياست ادامه دادند. در اين فضای کناره جويی ايشان از سياست و رويدادهای جامعه، گروه های مذهبی و احزاب سياسی که برانگيختن مذهب را به انگيزه سوداهای ديگری دنبال می کردند، يکه تاز ميدان شدند.

يک عامل مهم بهره برداری ازمذهب و نيروهای مذهبی نيز انگيزه های نيرومندی بيرون از حوزه دين بود. هم دولتيان و هم سياستمداران بريتانيا که همچنان در فرايندهای سياسی ايران درگير بودند، در برابر رشد روزافزون و بيمناک حزب توده و در گير شدن مردم در سازمان های سياسی و اجتماعي، روی آور به مذهب شدند. شاه بجای ادامه رفتار پدرش پس از پادشاهي، به رفتار او در آغاز کار يعنی در سال ها نخستين پس از کودتای سوم اسفند تا آغاز پادشاهی توسل جست. می دانيم که رضاخان سردار سپه که هنوز پايه های قدرت خويش را استوار نکرده بود به دوستی با علما پرداخت. با مدرس پيوند برقرار کرد و دسته های سينه زنی برپا داشت. حتی دستور داد دوتن از زنان روسپی معروف تهران را برای خوشآمد علما شلاق زدند و از تهران راندند. پروانه پادشاهی خويش را نيز از سه تن بزرگترين مجتهدين شيعه در نشستی با ايشان در قم گرفت. تنها پس از استوار ساختن فرمانروايی خويش و پس از تشکيل مجلس مؤسسانی که از پشتيبانی روحانيون برخوردار بود، بی امان به تقويت ساختار های سکولار جامعه پرداخت و ساختارهای مذهبی را از حوزه سياست و دولت به دور کرد.

امّا در فضای پس از شهريور بيست واشغال ايران و حضور نيروهای نظامی شوروی در ايران، دربار پهلوی دوم خودرا با نفوذ انديشه های سوسياليستی و رشد فزاينده حزب توده روبرو می ديد. پس بی پروا به پشتيبانی از گستزش ساختارها و کوشش های مذهبی برخاست و جُنب و جوش مذهبی را پادزهری دربرابر سياست های مخالف خويش يافت. روضه خوانی و سينه زنی و برگزاری بزرگداشت های مذهبی بدون پروانه دولتی آزاد شد. در حاليکه پس از در گذشت نائينی و حائري، واکنشی رسمی از سوی رضاشاه و دربار روی نداده بود، اين بار درگذشت اصفهانی و سپس قمی مانند رويدادی بزرگ برگزار شد وسازمان های دولتی تعطيل و عزای عمومی اعلام شد. دولت، هم در ايران مراسم سوگواری برگزارکرد و هم هيئت بلندپايه ای را به نجف فرستاد. پيش از آن هم يکی از نخستين کارهای محمدرضاشاه پس از فرازش به تخت شاهي، فرستادن شيخ محمد باقر آيت الله زاده مازندراندرانی به نجف بود تا او از سيد ابوالحسن اصفهاني، تلگرافی برای تهنيت به پادشاهی وی دريافت کند، که او نيز چنين کرد.

دولت سکولار، به تشويق پاگيری ارزش ها، نهادها و سازمان های مذهبی برخاست. اين روال تا آن جا پيش رفت که به گفته فلسفی که رابط ميان شاه و برجردی بود، چند ماه پس از مرجعيت بروجردی در سال ۱۳۲٥، به دنبال پيامی که او به وسيله فلسفی برای شاه فرستاد، وزارت فرهنگ، آموزش تعليمات دينی را برای نخستين بار پس از بنای دبستان های نو در ايران در لايحه تعليمات اجباری گنجاند و وزير فرهنگ در نامه ای به فلسفی از او خواست که به عرض بروجردی برساند که اعليحضرت شخصاً در اين مهم شرکت کرده اند و دولت به همکاری روحانيون در اجرای اين لايحه نيازمند است.

کوشش دولتيان در جلب نظر روحانيون و نيروهای روبه رشد مذهبی به پايه ای است که ماهنامه پيمان که از سال ۱۳۱۲ از سوی کسروی منتشر می شد، به درخواست حاج سراج انصاری رهبر جمعيت مبارزه با بی دينی و به دستور دولت در سال ۱۳۲۱ بسته شد. چاپخانه علی هشياران که پيمان و سپس پرچم در آن به چاپ می رسيد نيز در روز روشن و به گونه ای مشکوک به آتش کشيده شد.

آيت الله سيد محمود طالقاني، گرايش هم پيمانی ميان دين و دولت را سه سال پس از شهريور بيست به اين گونه خلاصه می کند که «فقط چند نفری از علما و رجال متدين دولت و تجارمتوجه اوضاع بودند و به فکر چاره¬ جويی برآمدند تا شايد بتوانند در ميان اين همه سر و صداها و گرد و غبارها، ندای حق را منعکس نمايند … لذا اين جمعيت تصميم گرفتند در مرحله اول، مجالس تبليغی در نواحی شهر تأسيس کنند که آن مجالس از يک عده علمای دينی مطلع و نويسندگان و کارمندانی تشکيل شود و اعلان نمايند تا کسانی که دچار شبهات شده¬اند آزادانه بيايند و… برای جلب توجه دولت و همچنين مراجع بزرگ زمان با دولت و مراجع هم وارد مذاکره شدند. پادشاه هم به هر نظری که بود روی موافقت نشان داد و بسيار تشويق نمود.»۱٥ از واپسين فروپاشی دولت رضا شاه تا پايان سال ۱۳۲۳، بيش از يک هزار گروه يا «هيئت های مذهبی در ده ها شهر بزرگ ايران شکل گرفت. يکی از اين گروه ها، «جمعيت مبارزه با بی ديني» بود که حاج مهدی سراج انصاری به راه انداخت. نخستين درگيری های با کسروی نيز از سوی اين گروه بود. (البته اينک، به رسم تاريخ شويی رايج می نويسند که نواب صفوی مبتکر به راه انداختن اين گروه بوده و پس از بازگشتنش از نجف و پيش از کشتن کسروی اين گروه را که سه سال پيش از آن وجود می داشته، بنا نهاده است!)

طاهر احمد زاده از وجود بيش از ۱٧٠ هيئت مذهبی در مشهد ياد می کند که روحانی بزرگ مشهد، حاج ميرزا احمد کفايي، که از همان دوران رضاشاه با دولت و دربار نزديک بود، رياست آن هارا در دست داشت و به ياری ايشان و سردستگان اوباش مشهد چونان عباس قصاب، حاج حسين وزيري، اسد چُـلـُق و حسن اردکاني، مشهد و شهرهای پيرامونش را در تيول خويش داشت.

ناگفته پيداست که اين اقبال به سوی تشکيل انجمن های مذهبی و رونق گرفتن مدارس دينی از يک سو و سُست شدن ديوارميان دين و دولت از ديگر سو، آن هم پس از بيست سال چيرگی ناگسسته و بی امان ساختارهای شهروند و سکولار درايران، نمی توانست مورد خوشايند فقها و روحانيون نباشد. با اين حال، چه در تمام دوران مورد گفتگو و چه در دوران بالاگرفتن چالش سياسی در سال های ۱۳۲٧ تا ۱۳۳۲، مراجع و بيشتر روحانيون بهره مندی مداراجويانه ای از جايگاه و اعتبار تازه يافته خويش کردند و از درگيری آشکار با دولت و يا شرکت در سياست های کلان دوری جستند. به رغم امتيازها و امکانات تازه يافته، کار و کوشش بيشتر روشنفکران مذهبی و پاره ای از روحانيون ميانه رو، دستکم در سال های نخستين پس از فروپاشی فرمانروايی رضاشاه (۲٥-۱۳۲۰)، در راستای تبليغ انديشه های دينی و فرهنگی و بنای انجمن های دينی بود و نه در راستای روبرويی با دولت. اما کسانی هم از درون اين کوشش ها و نيز از بيرون و با برنامه ای که آشکارا سياسی بود و پيوندی با دين نداشت، به سودای بهره برداری از فرصت تازه يافته و بهره برداری از نيروی خفته دين در چالش سياسی افتادند. تندروترين انديشمندان مذهبی را باور اين شد که اينک که ساختارهای فرمانروايی و ديوانسالاری راه مماشات را در پيش گرفته اند، اين امکان شايد فراهم باشد که احکام شريعت درهمه حوزه های زندگی فردی و اجتماعی اجراشود و پاره ای از کارهای دوره رضاشاه برکنار رود.

اما بهره برداری اصلی از اين روی آوری به بنای انجمن های مذهبي، از بيرون از حوزه مذهب بود. پاره ای از اين هيئت يا گروه های مذهبی از همان آغاز با سازمان ها و شخصيت های سياسی و گاه با وابستگان دولت بريتانيا پيوند داشتند. بيش از هرکس، سيد ضياء الدين طباطبايی و دسته های وابسته اش، گرداننده و هم پيمان اين گروه های مذهبی بودند.

من در نوشته ديگری که در دست انتشار دارم، به درازا به نقش ناشناخته و اساسی سيد ضياء الدين طباطبايی و مناسبات پنهان و آشکار او با فداييان اسلام و بنيادگرايان مذهبی پرداخته ام. اشاره ای گذرا در اين جا بی فايده نيست. سيد ضياء الدين طباطبايی که پيوند های نزديک و ديرينه اش با دولت بريتانيا بر کسی پوشيده نيست و خود او نيز با افتخارازآن ياد می کرده، ديرزمانی پس از کودتای سوم اسفند تا هنگام بازگشتش به ايران درسال۱۳۲۲، در فلسطين می زيست. گفتنی است که پس از دوری بيست و سه ساله اش ازايران، عرقش خشک نشده، با چنان شتابی سراز صندوق انتخابات مجلس دريزد درآورد، که همسر مظفر فيروز را هم که درآن ن=هنگام از شمار هم پيمانانش بود، به شگفتی واداشت!۱٦

پيرامون جايگاه او که خود فردی غير مذهبی بود، در برانگيختن مذهب در چالش سياسی ايران کمتر سخن رفته و اورا تنها به دليل رودر رويی هايش با حزب توده شناسايی کرده اند. او پس از بازگشتش به ايران، حزب وطن را که بعداً حزب اراده ملی شد، با ياری سيد جليل يزدی و دکتر طاهري، از آشکارترين هوادران بريتانيا در مجلس بنا نهاد. پول حزب را نيز صراف زاده يزدی يکی ازبازرگانان و کارخانه داران توانگر يزد و اسدالله رشيديان و برادرش که از سردمداران بازارتهران بودند می دادند. هرسه نيز با آيت الله کاشانی و شمس قنات آبادی پيوندهای نزديکی داشتند. حزب اراده ملي، يگانه حزبی بود که در راستای سازماندهی و تشکيلات کوس رقابت با حزب توده را می زد. اما کار او از اين گسترده تر بود. به ياری امکانات مادی احزاب اراده ملي، هم راهان و جدال، به پشتيبانی يا بنای روزنامه ها و گروه های مذهبی وابسته به خود دست زد. گزارش های شهربانی از دستکم يک سد گروه حزبی و مذهبی در شهرهای ايران که با کوشش های سيد ضياء و مآموران بريتانيا پيوند داشتند، ياد می کند.

حزبی که به پشتيبانی بريتانيا ايجاد شده بود، دربرنامه خويش، بيطرفی در سياست خارجی را دنبال می کرد و در اصل چهارم مرامنامه حزب، از تبليغ مبادی عالی مذهب شيعه و پشتيبانی از اسلام سخن می گفت. براين بنا بود که سيد ضياء و حزب و روزنامه هايش، مبارزه خويش را با حزب توده و با کمونيسم آغاز کردند. وظيفه سيد ضياء بربنای برنامه وزارت خارجه بريتانيا، برانگيختن احساسات مذهبی مردم ايران در برابر شوروی و حزب توده بود. بريتانيا که در جنگ با فاشيسم با شوروی هم پيمان بود، به فراسوی اين جنگ می انديشيد! جمعيت های مذهبی که سيد ضياء و وابستگانش در آن سال ها بنا کردند، مخالفت خويش را با کمونيسم و بی دينان توده اي، به «رعايت اصول شرعی و اجرای قوانين شرعی همچون تعطيلی مراکز فساد و فحشا، بستن مغازه های فروش مشروبات الکلي، رعايت حجاب اسلامي، برگزاری آزادانه مراسم و شعاير مذهبي»۱٧ پيوند داد.

در آن سال های نخستين پس از شهريور بيست که در هر گوشه و کنار ايران گروه ها و دسته های مذهبی تشکيل شده بود، حزب اراده ملی سيد ضياء و دسته های مذهبی وابسته به او کانون کوشش های آن گروه ها شدند. «اکثر قريب به اتفاق تشکيل دهندگان اين جمعيت ها، عوام بودند که به اجرای شعاير مذهبی مقيد بودند و چون به شدت از جامعه مدرن شده رضاشاه متنفر بودند، از حضور در اجتماعاتی که بوی جامعه مدرن يا روشن فکری می داد، دوری می جستند…. اما با حضور سيد ضياء در عرصه سياست و تبليغات ضد کمونيستی و افشای ماهيت حزب توده، تعدادی ازاين جمعيت ها……. آگاهانه يا نا آگاهانه هم سو با فعاليت های سيد ضياء گام برداشتند.»۱٨ بسياری از ايشان نيز نيروی ضربتی سيد ضياء در برهم ريختن تظاهرات ها و نشست های سياسی حزب توده و ديگر گروه های سياسی مخالف دولت شدند.

از اين کوشش های سياسی چون بگذريم، يگانه مجرای طغيان پاره ای از روحانيون و روشنفکران مذهبی در سال های پس از فروپاشی دولت رضاشاه و باز شدن جامعه، حوزه گفتمان فرهنگی و فکری بود. گروهی از ايشان، مانند شريعت سنگلجی در تهران و يا استاد محمد تقی شريعتی در مشهد، راهکار را در گفتمان فکری و نقد به خرافاتی که به باورايشان به دين واردشده، می ديدند. محمد تقی شريعتی می گفت که «کسروی حرف های حسابی هم دارد و ايرادهايی که به ما می گيرد بجاست»١٩ و شاگردانش را به خواندن کارهای کسروی و نقد منطقی به آن ها تشويق می کرد. همين جا بيافزايم که هنگامی که تنی چند از روحانيون در سال های پس از کشتن کسروی به دست پيروان نواب صفوی به آيت الله بروجردی شکايت کردند که استاد شريعتی با کشتن کسروی مخالف بوده و لباس روحانی به تن نمی کند و چه بسا که پيرو انديشه های کسروی باشد، بروجردی جانب شريعتی را گرفت و «دست برداشتند و دعا کردند و توفيق برای ايشان را از خدا خواستند.»۲۰

اما رفتار گروهی ديگر از اين رفتار مداراجويانه و مدنی جدا بود. اينان ستيزندگان همه ارزش های شهروندی بودند. مذهب دردست ايشان، قرآنی برسر نيزه بود. از خون و انتقام سخن می گفتند. کمبود بی دانشی خويش را با فحاشی و دروغ پردازی هوچی بازی جبران می کردند. بيشترشان پيوندهايی با گروه های سياسی و کسانی با سوداهايی گسترده تر از گسترش انديشه دينی داشتند. شگفت اين جاست اين ستيزندگان با انديشه های سکولاريستی و شهروندي، با گروهی از روشنفکران سکولار و اروپا رفته هم پيمانی يافتند که ايشان را تنها وسيله ای برای رسيدن به اهداف خود می دانستند. اما بنيادگرايان در جستجوی ارمانشهر سيادت شريعت بر زندگی سياسی و اجتماعي، بيش ازهر کس، آن گروهی از روشنفکران را دشمن خويش می دانستند که يا از پيشينه مذهبی برخاسته بودند و يا هنوز باورهای استوار مذهبی داشتند ولی متجدد و نوانديش بودند. بايد گفت که آماج نخستين ايشان، نوگرايی دينی بود و نه پروژه های سياسی نو. در همه نوشته های ايشان و پشتيبانيان امروزی شان، به سه تن اشاره می شود:

نخست سيد احمد کسروی که از سه نسل علمای تبريز برخاسته بود و درس دينی خوانده بود. خويشتن را مسلمان می دانست و می گفت که دين را بايد از آلودگی های خرافی پاک کرد. نفر دوم، شريعت سنگلجي، روحانی معروف روشن بين تهران و نويسنده کتاب «اسلام و رجعت» بود. او می گفت که «در دين خرافاتی پيدا شده است و به قرآن اباطيل و موهوماتی نسبت مي‌دهند و در جامعه ايران به جای دين اسلام از اديان باطله و خرافات امم خاليه اصولی و احکامی جايگزين شده که ميان اسلام و خرافات تفاوتی داده نمي‌شود و هزار گونه شرکت و بت‌پرستی به اسم دين توحيد رونق پيدا کرده و هزار قسم بدعت و خرافه به نام سنت پيغمبر رايج شده است»۲١

نفر سوم جايگاه ويژه ای را درخشم ايشان به خود اختصاص می داد. او علی اکبر حکمی زاده، نويسنده کتاب اسرار هزار ساله بود که کتاب مشهور آيت الله خمينی به نام «کشف الاسرا ر» پاسخی به اين کتاب و نيز انديشه های شريعت سنگلجی است. همين کتاب راهم گروهی از روحانيون نجف به نادرستی از آن کسروی می دانستند. علی اکبر حکمی زاده، فرزند يکی از روحانيون قم به نام شيخ مهدی پايين شهری قمی بود که بازسازی مدرسه رضويه قم به همت او است و شيخ عبدالکريم حائری يزدي، بنيان گذار حوزه علميه قم و از بزرگترين مراجع شيعه، پس از آمدن به قم، نخست به خانه او آمد. علی اکبر حکمی زاده، فردی بود مذهبی که با حائری نزديکی داشت و نخستين نشريه مذهبي/اصلاحی قم را هم به نام «همايون» هم او در سال ۱۳۱۳ خورشيدی منتشر کرد. مهمترين گزارش از بنيان گذاری حوزه علميه قم نيز به خامه او بود. پاره ای از روحانيون نيز در اين ماهنامه با او همکاری داشتند. کسروی نيز با اين ماهنامه همکاری می کرد. اين که چه شرايطی حکمی زاده معممی را که بر کتاب کفايه آخوند خراسانی حاشيه نوشته بود، به نوشتن کتاب اسرار هزار ساله برانگيخت، موضوع اين نوشتار نيست. اما آشکار است که روحانيون تندرو و گروه های افراطی مذهبی از گناه چنين کسی نمی گذشتند.

اين دعوی مرکز اسناد که گزينش کسروی تنها به اين خاطر بوده که آن دوتن ديگر از گفته های خويش پشيمان شده و ازاين رو کشته نشده اند، خود از شاهکار های تاريخ سازی است. شريعت سنگلجی در سال ۱۳۲۲ در گذشته بود و از حکمی زاده نشانی در ميان نبود که با ساختن فتوای جعلی ديگري، آنان را نيز محدورالدم اعلام نمايند. تنها کسروی کوشا بود و آماج پاسداران شريعت. فغان آيت الله خمينی در ارديبهشت سال ۱۳۲۳ در نوشته «بخوانيد و بکار بنديد» از کژرفتاری روحانيون است که می گويد يک نفر تبريزی بی سروبی پا «به امام صادق و امام غايب … آن همه جسارت ها کرده و هيچ کلمه از شما صادر نشد.» خمينی درآن سال ها تنها نبود. به قول ناصر پاکدامن «مدرسی بود محترم در حوزه علميه قم و نه بيشتر. نوشته های او در کشف الاسرار درد دل بسياری از روحانيون را بيان می کرد.»۲۲

راستی اين است که اگرچه انديشه حائری و اصفهانی بر ساختار روحانيت چيره بود، اما کسانی که سودای ويران کردن ارزش های شهرونديگری سی و اندی سال گذشته را داشتند و می خواستند که احکام شريعت را به همه حوزه های زندگی فردی و اجتماعی باز گردانند، از آن خاموشی مدبرانه مجتهدين بزرگ ناخشنود بودند. در همان روزگار انتشار کتاب کشف الاسرار و درگيری نخستين نواب صفوی با احمد کسروی بود که گروهی از روحانيون به سردمداری فقيهی شيرازي، داماد آيت الله کاشانی و ناشر پرچم اسلام؛ سراج انصاري، بنيان گذار جمعيت مبارزه با بی ديني؛ و سيد نورالدين شيرازي، رهبر حزب برادران؛ با پشتيبانی گروهی از دولتمردان «سکولار»، از کسروی به دادگستری شکايت کردند. کسروی که از نخستين حمله نواب صفوی در ارديبهشت ماه ۱۳۲۴ جان سالم بدر برده بود، در بيستم اسفند ماه همان سال در جريان پاسخگويی به اين شکايت در دادگستری به دست امامی و همکارانش کشته شد.

کشتن يک نويسنده و پژوهشگر، هرچند هم که انديشه های او مورد پذيرش بسياری نبوده باشد، آن هم در کاخ دادگستری و در گرماگرم رسيدگی به يک شکايت قانوني، در کشوری که سی و اندی سال آزمون شهرونديگری سکولار را پشت سر گذاشته، ظاهراً بايد به واکنشی توفانی بيانجامد. اما عيار ژرفای ارزش ها و ساختارهای سکولاريستی و شهروندانه را نيز از همين واکنش به ترور کسروی می توان محک زد. فقان از هيچ کس بر نخاست. حزب توده، روشنفکران آن دوره و همه شرکت کنندگان در چالش سياسی آن روزگار در اين باره، شرم آورانه خاموش ماندند.

راستی اين است که در پی آمد انقلاب مشروطه و بنای ساختارهای مدرن، چشم انداز دستيابی به آرزوی روشنفکران مسلمان نو انديش مشروطه خواه، که ايرانی پيشرفته بود، اينک ممکن می نمود. اينان در چالش جامعه ايران برای رسيدن به پيشرفت های غرب، اميدوار بودند که با حفظ هويت اسلامی و ايرانی خويش، ساختارها و ارزش های دينی سنتی را با جهان نو پيوند دهند. کوشش ايشان در راستای نوآوری های دينی نيز از اين خواستگاه بود. چنين انديشه هايی آشکارا در برابر انديشه کسانی قرار می گرفت که از همه ارزش های نو بيزار بودند. آماج پرخاش و شورش انقلابی آن ها نيز نه نيروی متفقين بود و نه دربار و دولت و نه روزگار مردم بلاکشيده ايران. آماج، انديشه، رفتار و ساختار های نو بود. پرخاش ايشان به رضاشاه در يکی کردن دبستان های پسرانه و دخترانه، شورانگيز تر از نقدشان به خودکامگی او بود. گرفتاری بزرگ آن ها نيز اين بود که شريعت سنگلجي، کسروی و حکمی زاده، نشانه هايی از يک روند تاريخی بودند که آغاز شده بود. اگر جامعه سکولار ايران و نيروهای سياسی آن، اين درايت را می داشتند که به جای درگيری در بازی برانگيختن گروه های مذهبی به انگيزه بهره برداری سياسي، به پشتيبانی از اين چالش نوآوری دينی و از برکنار ماندن ساختارهای دينی از ساختارهای سياسی و شهروندي، بپردازند، کشتن کسروي، توفانی از واکنش جامعه شهروند ايران را در برابر اين رفتار به دنبال می داشت و کار فداييان اسلام و هم انديشانشان در همان جا پايان می يافت. اما افسوس که واکنش جز اين بود. بانگ جرسی از هيچ کـُنجی بر نخاست. برعکس، امامی و ديگر کشندگان کسروی پس از دوماه، به پادرميانی هژير و پذيرش قوام آزاد شدند. فرصت طلبی دولتيان در هم سو کردن خويش با فداييان اسلام به انگيزه سياسي، ساليانی پس از آن گريبان ايشان را هم گرفت. همان امامی که با پادرميانی هژير آزاد شده بود، سه سال پس از ترور کسروي، هژير را کشت.

نه ترور کسروي، که خاموشی شرم آور جامعه در برابر اين ترور و آزادی کشندگان کسروی از زندان و بازگشتن پيروزمندانه ايشان به ميان مردم بود که فداييان اسلام را مطرح ساخت و اين پيام را که که بنای شهرونديگری و سکولاريسم در ايران چندان استوار نيست و می توان به ستيز با آن برخاست، به کسانی فرستاد که در سودای فروپاشی ارزش های برخاسته از انقلاب مشروطه و فرايند بنای دولت مدرن بودند. پی آمد اين گونه رفتار اجتماعی را در سال های پس ازآن خواهيم ديد.

محمد اميني
پنجشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۴
m.amini@cox.net
______________________________
۱. گفتگو با آيت الله سيد محمد علی ميردامادی عضو جمعيت فداييان اسلام و از ياران قديمی سيد مجتبی نواب صفوي، آفتاب ۲۸ دی ۱۳۸۴ و نيز خاطرات حجت الاسلام سيد علی اکبرمحتشمي، تهران۱۳٧٦
۲. مصاحبه با آيت الله خامنه ای در ۲۲ دی ۱۳٦۳
۳. خاطراتی از نواب و فداييان اسلام، مرکز اسناد انقلاب اسلامي، ۲٧ دی ۱۳۸۴
۴. آفتاب، ۲۸ دی ۱۳۸۴
٥. سيد مجتبی نواب صفوی ، انديشه ها، مبارزات و شهادت او، ص ۱۴٧ ؛ و نيز بنگريد به «يادواره شهيد نواب صفوي»، حجة الاسلام سيد هادی خسروشاهي، مرکز اسناد انقلاب اسلامي
٦. خاطرات نيره السادات احتشام رضوي، ص۱۰۲
٧. فداييان و انکار تاريخ، شهريار زرشناس، باشگاه انديشه ۳/۱۱/۱۳۸۳
۸. سايت رسمی نواب صفوی می نويسد که سيد جواد ميرلوحی «پس از مدتی در سال۱۳۱٥-۱۳۱۴ به دليل مشاجره با داور وزارت عدليه و زدن سيلی محکمی به گوش او روانه زندان شد.» داور در سال ۱۳۱۲ وزير دارايی شد.
٩. از جمله بنگريد به «شهادت نواب صفوی و يارانش»، گلشن ابرار، پژوهشگران حوزه علميه قم، بدون تاريخ
۱۰. همانجا
۱۱. از جمله بنگريد به ناگفته ها، خاطرات شهيد حاج مهدی عراقي،۱۳٧٠ و خاطرات محمد مهدی عبدخدايي، مرکزاسنادانقلاب اسلامي، ۱۳٧٩
۱۲. خاطرات واحدی در خواندنيها، نقل شده در زندگی سياسی هژير، ص ۲٦۱
۱۳. مجله سروش، سال سوم، شماره ۱۳٠، ص۴۲- ۴٥
۱۴. خاطرات محمد مهدی عبدخدايي، مركز اسناد انقلاب اسلامي، ۱۳٧٩
۱٥ . نشريه آيين اسلام، شماره ۴٠، ص۲۸
۱٦. مظفر فيروز ۸۳
۱٧. تاريخ شفاهی کانون نشر حقايق اسلامي، ٥۱
۱٨. همانجا
١٩. مصاحبه با طاهر احمد زاده، آرشيو مرکز اسناد انقلاب اسلامي، ۸ بهمن ۱۳٦٩
۲۰. مصاحبه با علی اميرپور، آرشيو مرکز اسناد انقلاب اسلامي، ۲٥ مرداد ۱۳٧۲
۲۱. شريعت سنگلجي، کليد فهم قرآن، ص ٦
۲۲. ناصرپاکدامن، قتل کسروي، ص ۱٧

3 پاسخ

  1. i am very interested in the rest of this article..
    کتاب اسرار هزار ساله especially your thoughts ..around

    Best of luck to you sir.

  2. YOUR ANATYCAL ARTICLE ABOUT THESE CRIMINAL GROUP IS VERY INFORMATIVE AND INTERESTING.
    KEEP UP WITH THE GOOD WORK.

  3. بسيار عالي و منطقي مي نويسين.پايدار باشين

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: